1-هلن

شما به خاطر مسلمان شدنتان با مشکلات زیادی رو برو شدید، خیلی دلم می خواهد بدونم چطور مسلمان شدید و حجاب گذاشتین؟

هلن: من اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم که مسلمان بشوم و از مسلمانها هم خوشم نمی اومد. کلاس کامپیوتر می رفتم توی کلاس چند تا مسلمان بودند و من از این موضوع ناراحت بودم.

 به شوهرم می گفتم من حالم از اینها به هم می خوره . شوهرم هم می گفت تو با اونها چه کار داری؟ نمی خواهی تمام عمر با اونها زندگی کنه که! چند ماهی با هم همکلاس هستین.

 توی این مدت خیلی کارهای اونها رو زیر نظر داشتم بر خلاف تبلیغات رسانه ها علیه اونها که آدمهای خشنی هستند، خیلی مهربون بودند.

 رفتارهاشون خیلی سنگین و با آرامش بود. اصلا نمی دونم چطور اون تنفر به جذب تبدیل شد. دلم می خواست باهاشون ارتباط برقرار کنم. خلاصه بعد از یک مدت به دینشون علاقه مند شدم و اونها برام کتاب آوردند و منو به چند تا مهمانی دعوت کردند.

 توی جمعشون اصلا احساس غریبگی نمی کردم. این ماجرا یک سال طول کشید . مطالعه می کردم و در جلسات مسلمانها شرکت می کردم.

 شوهرم هم شک کرده بود من دیگه مشروب نمی خوردم و شبهای یکشنبه باهاش به بار و پارتی نمی رفتم. آخه دیگه برام مفهومی نداشت، یعنی چی هر شب یکشنبه برویم و تا صبح برقصیم و مشروب بخوریم. دیگه نمی تونستم اون محیط کثیف و مردهای مست رو تحمل کنم.

 اون هم از این موضوع خیلی ناراحت بود اما به هیج وجه فکر نمی کرد که من بخواهم مسلمان بشوم .

 بالاخره  من شهادتین گفتم و مسلمان شدم .

چند ماهی با شوهرم اختلافات شدید داشتم  برای اون اصلا قابل قبول نبود و به این امید بود که این یک بیماریه و من دوباره سلامتی ام رو به دست می آورم .

 اما من بیمار نبودم من تصمیم خودم رو گرفته بودم و این دین رو پذیرفته بودم.

 شوهرم وقتی که دید من قصد تغییر ندارم درخواست طلاق داد . دادگاه هم چون دین من به غیر از ارتدکس بود حضانت بچه ها رو به اون داد.

خیلی برام سخت بود من شوهرم و بچه هایم رو دوست داشتم یا باید اونها رو ترک می کردم یا دینم رو کنار می گذاشتم. باورت نمی شه چقدر این تصمیم سخت بود  .

 قرآن رو باز کردم آیه 129 سوره توبه اومد:

"فَقُل حَسبِیَ الله لا اِلهَ اَلا هُوَ عَلَیهِ تَوَکَلتُ وَ هُوَ العَرشِ العَظیم "

آروم شدم احساس کردم خدا داره باهام حرف می زنه وبهم می گه خدا برای تو کافیه به خدا توکل کن ، خدایی که پروردگار عرش عظیم . از چه می ترسی با من باش من تمام دنیا رو برای تو آفریدم.

چاره ای بجز بیرون اومدن از اون زندگی رو نداشتم. اونها منو با این دین نمی خواستن. البته خیلی سعی کردم در کنارشون باشم؛ اونها به دین خود و من هم به دین خود، اما قبول نکردند.

کلی با خدا رازو نیاز کردم ، بچه ها رو به خودش سپردم  و از اون زندگی اومدم بیرون. من راحت مسلمان نشدم اما خدا را با تمام وجودم احساس کرده بودم و نمی تونستم دینش رو انکار کنم. من تمام زندگیم رو بخاطر دینم از دست دادم تا خدا را به دست بیاورم .

 خانواده ام هم منو طرد کرده بودند . مادرم معتقد بود این یک مرحله است و من باید از اون خارج بشوم . خواهرم هم که روانشناسه ، مطمئن بود که من عقلم رو از دست داده ام و باید بستری بشوم . پدرم هم می گفت باید تا قبل از اینکه با دست خودم به درکات جهنم نرفته ام کشته بشوم.

روزی هم که حجاب گذاشتم آخرین روز کاریم بود . حالا نه خانواده ، نه کار، نه شوهر و نه فرزند.

تنها امیدم مادر بزرگم بود. از وقتی که طلاق گرفته بودم با اون زندگی می کردم. در کمال ناباوریم اون هم مسلمان شد. اما خیلی زود بعد ازمسلمان شدنش فوت کرد .

بعد از چند ماه مادرم بهم زنگ زد و گفت من نمی دونم اسلام چیه ؟ اما امیدوارم تو به آن پایبند باشی. هنوز هم نمی دونم منظورش از این حرف چی بود.

البته دوستان مسلمانم خیلی بهم کمک کردند . برایم کاری پیدا کردند. الان هم از زندگیم راضیم. بچه ها مو در طول هفته یک بار می تونم ببینم .

 همه امید و آرزوم این که اونها رو هم با دین اسلام آشنا کنم و مسلمان بشن و دخترم هم محجبه بشه. هر دفعه که اونها رو میبینم سعی می کنم چیزی از دین بهشون بگم.

 

من این صبر و تحمل رو لطف و نظر خدا می دونم و اگرنه از توان من هم خارج بود. بذاز برات یه داستان بگم.

دختری از مشکلات زندگیش به پدرش شکایت می کنه و میگه یک مشکلم حل میشه یکی دیگه شروع می شه. پدرش اون و برد توی آشپزخانه و 3 تا قابلمه آورد توی یکی هویج ،توی یکی تخم مرغ، و توی یکی هم چند تا دونه قهوه و اونها رو روی شعله گذاشت.

 بعد از نیم ساعت زیر همه رو خاموش کرد و به دخترش گفت ببین هویج نرم شده، تخم مرغ سفت شده اما دونه های قهوه هم آب رو تبدیل به کافه کردند و هم قوی تر و غنی تر شدند .

 آیا تو در زندگیت یک هویجی که با مشکلات نرم میشی و استقامتت رو از دست می دهی یا یک تخم مرغی که سخت می شوی و قلب نرمت رو از دست می دهی و یا دونه های قهوه که نه تنها استحکام خودش رو از دست نمی ده بلکه هرچی آب داغ تر می شه طعمش هم بهتر میشه؟!

 

نظرت درباره حجاب چیه ؟ چطور متقاعد شدی که حجاب لازم است ؟

هلن: اول که مسلمان شده بودم حجاب نگذاشته بودم .

 بجز شوهرم هیچ کس از مسلمان شدنم خبرنداشت وقتی که حجاب گذاشتم دیگه همه می دونستند من یک مسلمانم و همین مسئله باعث شد خیلی از دوستانم رو از دست بدم .

البته برای من مهم نبود چون اینطوری تونستم دوستای واقعیم رو تشخیص بدهم اونهایی که چه بی حجاب و چه با حجاب من رو پذیرفتند. من خیلی راحت حجاب گذاشتم . چون دیگه از بی بندباری خسته شده بودم و به نظرم حجاب واقعا لازمه.

برای من حجاب فقط یک تیکه پارچه نیست بلکه به من احساس هویت می دهد. بهم این حس رو میده که من برده جامعه و بطالت و پوچی که ما را احاطه کرده  نیستم من این پوچی رو در بارها و جمعهامون حس کرده بودم .

 اما ما آدمها معمولا طوری زندگی می کنیم که جامعه از ما انتظار داره و این موضوع رو در نظر نمی گیریم که آیا این وضعیت برای ما سالم ومفید هست یا نه؟

 ما نباید بنشینیم ببینیم جامعه از ما چی می خواهد ،حداقل یکبار هم بیایم ببینینم خدا چی می خواهد نمی شه؟!

منبع: کتاب غروب غفلت، سمانه رحمان نژاد