3-راهی به سوی پارادایس

"راهی به سوی پارادایس

خانم امیره از آمریکا"

من در یک خانواده مسیحی در آرکانزاس در منطقه جنوبی ایالت آمریکا متولد شدم. تمام زندگیم را در یک مزرعه بزرگ شدم. جایی که صبح با صدای خروس و غذا دادن مرغ و جوجه ها و دوشیدن گاوها شروع می شود. پدرم کشیش تعمید دهنده بود. تعمید دهنده هم فرقه ای از مسیحیت است مثل کاتولیک و متودیست و غیره که عقایدشان با هم متفاوت است. اطراف ما تا شعاع 300 مایلی همه مسیحی بودند به همین خاطر من با فرهنگ و یا دین دیگری روبرو نشده بودم. همیشه به ما یاد می دادند که همه مخلوقات در برابر چشم خدا یکسانند و تفاوت و تبعیضی بین رنگها و نژادها و فرهنگها و مذهبها وجود ندارد اما بعدها فهمیدم که این حرفها فقط شعار است و ذهن شان بسته تر ازاین حرفهاست.

اولین باری که با مسلمانان آشنا شدم در دانشگاه آرکانساس بود. ابتدا پوشش خانومهای مسلمان من رو به خودش جذب کرد. با خانومی در دانشگاه آشنا شدم که خیلی راحت می توانستم حرف بزنم و سوال هایم را بپرسم. من در قلب و روحم احساس تشنگی می کردم که سیراب نمی شدم.

من هیچ وقت اون دختر را فراموش نمی کنم او فلسطینی بود. ساعتها می نشستم و به داستانهایش درباره کشورش و فرهنگش گوش می کردم. اما چیزی که کنجکاوی من را برانگیخته بود دینش بود اسلام. این خانوم از یک آرامش درونی برخوردار بود. که من این آرامش را در کمتر کسی دیده بودم. الان هم تمام حرفهایش درباره پیامبران و خدا در ذهنم هست. همیشه از خودم درباره مسئله تثلیث می پرسیدم و اینکه چرا مسیحیان باید با مسیح نیایش کنند نه بطور مستقیم با خدا؟ چرا اینقدر روی مسیح تاکید می کنند نه خدا؟

دوستم هر کاری می کرد تا من را متقاعد کند که اسلام تنها راهی است که به بهشت ختم می شود. او بعد از شش ماه فارغ التحصیل شد و به فلسطین برگشت. ما می دانستیم که ملاقاتمان در این دنیا تقریبا غیر ممکن است او به من می گفت انشاالله همدیگر را آن دنیا و در بهشت می بینیم.

متاسفانه دوستم دو هفته بعد از برگشت به کشورش کشته شد.

در این مدت با افرادی از خاورمیانه دوست شدم. آنها سعی می کردند جای خالی دوستم را پر کنند. آن موقع خیلی علاقه مند به زبان عربی شده بودم. به نظرم زبان زیبایی بود. من ساعتها به نوارهای قرآن آنها گوش می کردم. اگرچه چیزی متوجه نمی شدم اما اما قلب و روحم آن را لمس می کرد. حتی دوست دارم کسی از روی قرآن برایم بخواند. دوستان سعی می کردند به من زبان عربی را بیاموزند. اما من وقت کمی داشتم.

بعد از دانشگاه به شهر خودم برگشتم. و دیگر با مسلمانان در ارتباط نبودم. اما از علاقه و اشتیاق من به این دین و زبان عربی نکاست. علاقه من به این دین باعث عصبانیت و ناراحتی والدین و دوستانم می شد. این مسئله برایم عجیب بود چون همیشه به ما یاد داده بودند که همه انسانهای کره خاکی در برابر خدا یکسان هستند. اما انگار استثناهایی هم وجود دارد.

بهار آن سال خداوند شخصی را وارد زندگیم کرد که واقعا مسلمان واقعی بود. من سعی می کردم سوالهایم را از او بپرسم و برای اولین بار با او به مسجد رفتم خاطره ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.

 هشت ماه درباره اسلام تحقیق کردم، کتاب می خواندم و نوار گوش می کردم. خدا را شکر بعد از این مدت مسلمان شدم.

بعد از مسلمان شدنم و ازدواج با یک مسلمان زندگیم وارد مرحله جدیدی شد. والدینم شوکه شده بودند و دیگر با من حرف نمی زدند. و بیشتر دوستان آمریکایی ام را از دست دادم . والدینم اول مرا به آسایشگاه بیماری های روحی بردند ، اما وقتی دیدند این کار جواب نمی دهد من را عاق کردند و گفتند تو دیگر فرزند ما نیستی و دعا کردند که به قعر جهنم بروم.

با اینکه با والدینم اختلافات زیادی دارم اما آنها را از ته قلبم دوست دارم.

بعد از یک بمب گذاری در عربستان وضعیت من بدتر شد . عمو و پسر عمویم در آن بمب گذاری کشته شدند. والدینم به من زنگ زدند و گفتند: "خون آنها به گردن تو و دوستان تروریستت است." روزهای زیادی به خاطر این مسئله گریه می کرد اما خدا کمک کرد مقاومت خودم را به دست بیاورم و محکم بایستم.

چند روز از این ماجرا نگذشته بود که وقتی به خانه آمدم دیدم روی شیشه های خانه ام و یک طرف ماشینم با رنگ نوشته اند عاشق تروریست! به پلیس اطلاع دادم اما آنها کاری برای من نکردند. همان شب به خانه ام تیر اندازی کردند و تمام شیشه ها خورد شد و مرغ و جوجه هایم را کشتند. وقتی که پلیس آمد به آنها گفتم من قیافه آنها را می شناسم و ومی دانم ماشینشان چه بود اما پلیس گفت نمی تواند آنها را پیدا کند.

یک شب هم توی پارکینگ یک مرد ناشناس با چاقو به من حمله کرد و چند تا از دنده هایم را شکست و حسابی زخمی شدم. البته این آقا دستگیر شده و منتظر محاکمه است. شاید او وظیفه اش را نسبت به مردم شهر انجام داده بود!

در شهری که من زندگی می کنم هیچ مسلمانی وجود ندارد و نزدیک ترین مسجد در 120مایلی ماست. من خیلی در این شهر احساس تنهایی می کنم هیچ دوست مسلمانی ندارم که از او چیزی درباره اسلام یاد بگیرم فقط تنها ارتباطم با اسلام از طریق اینترنت و خواندن متنهای دینی و دوستهای اینترنتی ام است. آنها خانواده من هستند.

دلم می خواهند به مردم شهرم بگویم من هیچ وقت عقیده ام را کنار نمی گذارم و به آن پایبند هستم.

 از آنهایی که داستان من را می خوانند می خواهم برای من دعا کنند و بدانند که خدا هیچ وقت نمی گذارد زمین بخورند و خلاصه روزی این بی عدالتی ها و تبعیضاتی که ما در آمریکا با آن روبرو هستیم به پایان می رسد.