جلسه هفتم

«امام حسین (ع) و تبیین موانع تحقق هدف انبیاء (ع)»

جلسه هفتم

 

در میان باورمندان و معتقدین به وحی دیدگاههای مختلفی در باب حدود و قلمرو کارایی وحی بیان شده که همین اختلاف رویکردها و تفاسیر را می‌توان از جمله موانع تحقق هدف انبیاء (ع) برشمرد. چرا که اگر هدف انبیاء (ع) رساندن انسانها به تکامل و سعادت منظور خداوند است، عدم شناخت میزان کارایی نقش وحی و انبیاء (ع) می‌تواند ما را از رسیدن به سر منزل مقصود و بهره‌مندی از وحی و تعالیم انبیاء (ع) باز دارد. لذا شناخت این مهم یعنی محدوده کارایی وحی در امور و زندگی انسانها از جمله اهمّ مسایل انسانی است. در این باره سه دیدگاه مختلف درباره کارایی وحی ارائه شده که یکی تفریطی است، دیگری افراطی و تنها یک دیدگاه درست و متعادل است. دیدگاه تفریطی قائل به کارکرد حداقلی وحی در محدوده زندگی شخصی و روابط محدود انسانی میان او و خداست و هیچ تاثیری برای وحی در شئون اجتماعی انسان قائل نیست. در دیگاه افراطی قائلین هیچ نقشی برای عقل در شئون و امور انسانی قائل نبوده و آن را به وحی و تعالیم انبیاء (ع)  سپرده‌اند، به نحوی که حتی در شناخت وحی نیز برای آن نقشی قائل نیستند. بر خلاف دیدگاه تفریطی که برای وحی نقشی در شئون اجتماعی قائل نبوده و از آن سلب مسئولیت نموده و همه تاثیرها و مسئولیت ها را به عقل سپرده، اما دیدگاه سوم که دیدگاه اعتدالی و درست است هم با ارائه دلایل درون دینی و هم با انجام استدلالات  و براهین و نمایاندن شواهد برون دینی اثبات می‌کند که بال عقل و وحی در کنار یکدیگر آمده‌اند تا انسان را به سوی سرمنزل مقصود پرواز دهند و او را به تکامل و سعادت تعیین شده از جانب خالق برسانند. اگرچه آیات و روایات بسیاری بر نقش وحی در امور و شئون اجتماعی انسان به تصریح یا به طور ضمنی تاکید دارند که این امر خود ابطال دیدگاه افراطی و تفریطی را به همراه دارد، اما آرائ دانشمندان و فیلسوفان غربی و اسلامی نیز دلایلی برون دینی و تاکیدی خارج از منابع وحیانی در رد دو نظر قبل و اثبات نظر سوم یعنی دیدگاه متعادل به نقش وحی در امور اجتماعی انسان دارد. به طوری که وحی نه تنها نقش دارد، بلکه همه امور اجتماعی و شئون زندگی انسان در مسیر سعادت او را شامل می‌شود. به طوری که لازمه سعادت در مُلک را نیز افاضه از ملکوت و بهره‌مندی از آن می‌داند.

 به طور مثال، ابن سینا نگرش فلسفه اجتماعی خود را در کتاب الهیات شفاء در صفخات 502 الی 507 اینگونه بیان می‌کند: انسان ناگزیر از حیات اجتماعی است و زندگی اجتماعی ناگزیر از معاملات و ارتباطات است. لذا حقوق و تکلیف مطرح می‌شود و وقتی حقوق مطرح شد نیازمند تدوین و تعیین قوانین و مقررات و باید و نباید هستیم. تعیین مقررات و باید و نباید نیازمند مقنِّن و واضع است. این قانونگذار باید از طریق معجزه امتیازش را نشان دهد و با نصب خلیف خود امام واجب الطاعه را که مجری قانون باشد بشناساند.

در این بیان فیلسوف اسلامی دو نکته مهم نهفته است که یکی به طور ضمنی توسط سایر دانشمندان غربی نیز مورد اشاره است ولی دیگری مورد غفلت واقع شده است. یکی معجزه و دیگری مجری. معجزه امری است که رسولان الهی برای اثبات خدایی بودن خود و ارتباط با خود و قوانین و تعالیمشان با خدا ارائه می‌دهند که چون افراد عادی و غیر مرتبط با خدا از انجام آن عاجزند معجزه نامیده شده است. ابن سینا با بیان معجزه این نکته  متذکر می‌شود که تدوین هر نوع قوانین برای ادره امور اجتماعی انسان مستلزم ارائه از جانب فردی است که خدایی بوده و با خداوند به نوعی در ارتباط باشد. این مهم نیز به جهت آن است که از شبهه غلبه شهوت بر عقل در امان باشیم. نکته دیگر وجو مجری از جانب کسی است که خود خدایی باشد و به تبع آن خلیفه و مجری هم باید خدایی باشد و با وجود آنها نوبت به غیر خدایی ها نمی‌رسد، چه رسد که عقل بخواهد جبران وحی کند؟!

ملاصدرا دیگر فیلسوف اسلامی، در لزوم کارایی و دخالت وحی در شئون و امور اجتماعی انسان به قاعده عقلی امکان اشرف تمسک می‌جوید و می‌گوید (اسفار، جلد5، صفحه342): با توجه به قاعده امکان اشرف در تمام مراحل وجود لازم است ممکن اشرف بر ممکن اخس مقدم باشد (چه در واقعیت و چه در اعتباریات) بنابراین هرگاه ممکن اخسی وجود داشته باشد باید مقدم بر آن ممکن اشرف موجود شده باشد. پس با توجه به این قاعده با وجود اشرف اساس نوبت به اخس نمی‌رسد و اگر  اخس بر اشرف اولویت داده شود این خیانت به بشر است چرا که فیض به صورت سلسله‌ای از اشرف به اخس نازل می‌شود و تقدم اخس تضییع حق موجودات  خواهد بود. آیا عقول می‌توانند نقایص وحی را جبران کند در حالی که امیرالمومنین (ع) به صراحت می‌فرمایند: «لا یقاس بنا احد»

وقتی از اشرف غفلت ورزیده شود و اخس اولویت داده شود نظراتی این چنین حاصل می‌شود که بیراهه است و می‌گوید: جنبش روشنگری و روشنفکری به جای خداوند عقل و طبیعت را اصل هدایت کننده نظام اجتماعی و اخلاقی و سیاسی قلمداد کرده و به جای وحی الهی تحقیق علمی را منشا حقیقت می‌داند.

هابز، فیلسوف قرن 19 اروپا (متوفی 1879) در مهمترین اثر سیاسی خود به نام «خداوندان اندیشه سیاسی» در جلد 2، صفحه 127 می‌نویسد: تنها و تنها یک چیز است می‌تواند آن شهوات را به زیر قید آورد و آن مسلما عقل نیست، بلکه چیزی است که آن شهوات قادر به درکش هستند و آن زور است. هابز مشکل اصلی بشر را که غلبه شهوات است به درستی فهمیده اما راه جلوگیری از غلبه شهوات بر عقل را زور دانسته و این خلاء فکری او را که ناشی از کنار گذاشتن اشرف و وحی است نمودار می‌سازد.نیچه، فیلسوف آلمانی قرن 18 می‌گوید: من به دنیا آمده‌ام تا لذت ببرم. هرچه بیشتر، بهتر. آنچه مانع این لذت است بد است ولو راستی و صداقت و فضیلت باشد و آنچه این لذ‌ت‌جویی را تامین می‌کند خوب است ولو کشتن هزاران انسان دیگر. او پس از این اظهار نظر متوجه مشکلی که وجود دارد می‌شود و آن اینکه لذت‌جویی باعث تعارض انسانهاست و این تعارض را او با غلبه  قدرتمند بر ضعیف حل می‌کن. یعنی همان نظام ماکیاولی که می‌گفت باید قدرتمندان را بر ضعیفان غلبه داد.

روسو در کتاب قراردادهای اجتماعی در صفحه 36 می‌گوید: نظام اجتماعی حق مقدسی است که پایه و اساس تمام حقوق محسوب می‌شود چرا که تمام افراد بشر آزاد و مساوی خلق شده‌اند و هیچ یک از آنها بر دیگران برتری نداشته، حق ندارند بر همنوعان خود مسلط شوند و زور ایجاد هیج حقی نمی‌کند ضد او. و در صفحه 64 ادامی می‌دهد که: برای وضع قوانینی که به درد ملت بخورد یک عقل کل لازم است که شکست شهوات را نخورد.

از اظهار نظرهای ارائه شده نتیجه این می‌شود که اندیشمندان غربی پس از سالها لذت‌جویی و قدرت طلبی در نهایت به اینجا رسیده‌اند که نیازمند عقل کلی هستیم که تحت تاثیر و مغلوب شهوات نباشد. می‌دانیم که این عقل کل جز نبی و امام الهی نخواهد بود. پس مقنّن رسول الهی است و اما نکته مورد غفلت غرب مجری است که همان امام واجب الطاعه است.

از دیدگاه عرفانی نیز اگر بررسی کنیم جز این نتیجه نخواهد بود که اساسا منهای انسان کامل امکان حصول سعادت نیست چه رسد به اینکه عقل نارسایی‌ها را بخواهد جبران کند. به طور مثال، ملا محسن فیض کاشانی چنین بیان می‌دارد (کلمات مکنونه من علوم اهل الحکمه المعروفه در صفحه 119): خداوند در آیینه دل انسان کامل که خلیفه اوست تجلّی می‌کند  و عکس انوار تجلیات از آیینه دل او بر عالم فائض می‌گردد و به وصول آن فیض باقی می‌ماند و تا این انسان کامل در عالم باقی است، استمرار و فیضان تجلیات باقی می‌ماند. پس مادام که انسان کامل در عالم باقی است، استمرار و فیضان تجلیات باقی می‌ماند. پس مادام که انسان کامل در دنیا باشد عالم محفوظ و خزائن الهی مضبوط است و چون از این عالم منتقل شود و مقیم آخرت گردد دیگر در افراد انسان کسی نباشد که متصف به کمالات الهی شود تا جانشین او گردد و حق تعالی او را خزانه دار خود گرداند. خداوند هر چه را در این دنیا از کمالات و معانی است به خزائن اخروی ملحق کند و کار خزانه داری به آخرت منتقل می‌شود.

آنچه در این بیان مستفاد است این است که اوّلاً بشر از درک همه حقائق ناتوان است پس قانونی همه جانبه را نمی‌تواند تدوین کند و ثانیاً در آنچه می‌فهمد نیز نمی‌تواند طبق فهم عمل کند زیرا چه بسا شهوت بر عقلش غلبه کند. پس هم در فهم و هم در غلبه بر نفس نیازمند کمک و هدایت است. پس اگر هم عقل او کامل باشد، باز در تدوین قوانین کافی نخواهد بود. از جمله موانع تحقق هدف انبیاء (ع) نیز همین دور نگه داشتن بشر از عوامل هدایت اوست که عقل او را کامل و نفس او را قوی می‌گرداند