جلسه بیستم

جلسه بیستم معاد برهانی در آیات قرآن

چکیده جلسه پیشین

۱- یکی از معانی معاد، عودت و برگشتن به اصل خود است؛‌  یعنی ما اگر اصلمان از طرف خداونداست به طرف و به سمت او برمی‌گردیم. از دیگر معانی معاد، برگشتن روح به جسم  برای برگشتن به سمت پروردگار است.

۲- معاد یک امر اعتقادی مشترک بین همه ادیان الهی است، به این صورت که انسان بعد از مرگ، حیات دیگری دارد که نفس به بدن برمی‌گردد و در محکمه عدل الهی حاضر می‌شود.

۳- موضوع معاد در بین دیگر موضوعات اعتقادی، بیشترین آیات از نظر تعداد را به خود اختصاص داده است.

۴- اعتقاد به معاد در کیفیت عبادت بندگان و مسایل اخلاقی ایشان تاثیر بسزایی دارد. از آنجا که عبادت احرار در اقلیت است و عبادت بسیاری از انسانها  عبادت بردگان یا تاجرپیشگان باشد، اگر معاد مطرح نباشد، انسان‌ها عبد نمی‌شوند. به همین جهت عقیده به معاد از نظر تربیتی می‌تواند برای اکثریت بازدارنده از گناه و محرک برای انجام عمل ارزنده باشد. 

۵- معاد یکی از اصول اعتقادی ماست و مسایل اعتقادی هم نیازمند به ادله است تا در دنیای درون ریشه بدواند، لذا ما موظف به بررسی و تحقیق هستیم.  این دلایل به دو دسته عقلی و نقلی تقسیم می‌شوند و هر کدام به مباحث امکان معاد و ضرورت آن می‌پردازند.  

بررسی اثبات امکان و ضرورت معاد

دو سوال در خصوص وقوع یک امر برای عقل مطرح می‌شود:

1-آیا آن موضوع محال است یا ممکن؟ به عنوان مثال،  جا دادن حسینیه در لیوان آب بر اساس قاعده عدم تطابق ظرف و مظروف که یک بحث عقلی روشنی است، امر محالی است. اما اگر صد سال پیش، درباره امکان رفتن یک ساعته از تهران به مشهد سوال می‌شد، جواب این بود که خیلی بعید است؛ ‌اما عقل آن را محال نمی‌دانست. در خصوص بحث معاد، عقل نمی‌تواند بگوید که محال است بلکه به این نتیجه می‌رسد امر معاد، گرچه مستبعد است اما ممکن است.

2-  آیا وقوع این امر ممکن ضرورتی دارد؟ به عنوان مثال قرار دادن کوه دماوند روی تریبون، محال است؛ اما قرار دادن  قوری و سماور روی تریبون امور ممکنی هستند که ضرورت ندارند. قرار دادن بساط مواد مخدر روی تریبون نیز یک امور شدنی و ممکن است؛ اما عقل و نقل می‌گویند صلاح نیست گذاشته شود،‌ بد است و قبح شرعی دارد.

ادله ضرورت وقوع معاد در عقل و نقل

از نظر عقلی با ادله اثبات می‌شود نه تنها وقوع معاد ممکن است؛ بلکه ضرورت دارد و باید واقع شود. یکی از این دلایل برهان فطرت است.

برهان فطرت

برهان فطرت برهانی است که در مباحث اعتقادی از جمله توحید، نبوت، امامت،‌ معاد و نیز مباحث اخلاقی و سلوک عرفانی  مورد استفاده قرار می‌گیرد. در رابطه با برهان فطرت این سوالات پاسخ داده خواهد شد:

1-فطرت چیست؟

2-برهان فطرت چیست؟

3-برهان فطرت درخصوص اثبات معاد چه می‌گوید؟

4-در کدام آیات قرآن و چگونه به این موضوع پرداخته شده است؟

 

 فطرت چیست؟

 موجودات عالم در یک تقسیم‌بندی به جمادات و جانداران تقسیم می‌شوند و جانداران به سه دسته نبات، حیوانات و انسان. خصوصیات این موجودات نیز به خصوصیات ذاتی و اکتسابی تقسیم می‌شوند. در موجوداتی که اختیار دارند، این اکتساب هم اختیاری می‌شود و موجوداتی که اختیار ندارند، اکتسابشان هم جبری است. مثلاً خصوصیت ذاتی گِل که شیءی جمادی است مکان‌مند و زمان‌مند بودن و حجم و وزن داشتن است؛ اما اگر از این گِل یک کوزه درست شود، کوزه شدن از خصایص ذاتی گل نیست بلکه اکتسابی و عارضی است. می‌تواند گِل باشد و کوزه نباشد؛ ولی نمی‌تواند گِل باشد و حجم نداشته باشد. در گیاه هم همین‌طور، مثلا خصیصه ذاتی شاخه درخت سفت بودن‌ آن است یا شیره‌هایی که داخل آوندهایش در جریان است، ولی اگر آن را به شکل خاصی ببریم، آن شکل خاص از خصایص ذاتی درخت نیست و به آن عارض شده است. در حیوانات هم خصایص ذاتی وجود دارد مثلا میل به غذا یا میل جنسی که ذاتی حیوانات است، حال اگر تحت تربیت قرار گیرد، آن کار جزو خصایص اکتسابی حیوان می‌شود.

در مورد انسان هم  یک سری خصوصیات ذاتی وجود دارد که از بیرون به ما تحمیل نشده است و زمان، مکان، تعلیم و تربیت در آن نقش ندارد و مربوط به ذات ما است. اما خصایصی مثل علم فیزیک اکتسابی است که بشر با تعلیم به آن می‌رسد؛ اما قدرت فیزیک دانی ذاتی است.

خصوصیاتی که انسان کسب ننموده بلکه با ولادت او خداوند در وجودش قرار داده است، به این ذاتیات به یک تعبیر فطری می‌گویند. آن قسمت از ذاتیات بشر که با حیوان، جماد و نبات مشترک است را طبیعت می‌گویند، مثلا طبیعت استخوان بدن حیوان سفت است و طبیعت استخوان بدن بشر هم سفت است. لذا می گویم طبیعت استخوان من این است نمی گویم فطرت. آن جنبه از خصایص ذاتی ما که بین حیوان و نبات مشترک است را غریزه می‌گویند، مثل میل به غذا و میل جنسی. لذا نمی‌گویند طبیعت غذا خواهی؛ بلکه می گویند غریزه غذا خواهی آن جنبه از ذاتیات که مخصوص انسان است و غیر از انسان ندارد را فطرت گوییم. مثلا علاقه به کشف مجهول که در ذات همه انسان‌های سالم هست، حتی یک بچه کوچک که هنوز به قدرت علمی نرسیده  با شنیدن صدای عجیب به دنبال منبع صدا می‌گردد. عشق هم از خصوصیات ذاتی مخصوص بشر است. 

بدیهیات

در منطق اسلامی و در قبل از دنیای اسلام از زمان ارسطو، بحث خاصی تحت عنوان بدیهیات، اولیات، وِجدانیات، مشهورات مطرح شده است؛ یعنی آن دسته از اموری که احتیاج به استدلال ندارد و اگر در مقدمه برهان قرار بگیرد، همه او را می‌پذیرند. گفته‌اند یکی از روشن ترین آن مسئله بدیهات است.

بشر در جنبه فطری وجود خویش دو دسته یافتنی‌ها (شناخت) و خواستنی‌ها را دارد. یافتنی‌ها یعنی دریافت ما از نظر معرفتی، علوم فیزیک را یافته اید، کسب کرده اید، در ذات انسان نبود و یا مواردی چون بزرگتر بودن کل از جزء، محال بودن اجتماع نقیضین یا محال بودن سلب شی از خودش که انسان آنها را در درون خویش می‌یابد.

از آنجا که هیچ وقت مجموعه مجهولات، معلوم نمی‌شود مگر به کمک معلومات؛ امکان کسب علوم اکتسابی نیز بدون علوم اولیه ذاتی بدیهی وجود ندارد. همان‌طور که در ریاضیات معادله چند مجهولی بدون معلوم قابل حل نیست. فطریات یا بدیهیات اولیه آن معلومات اولیه‌ایست که خداوند در ذات بشر قرار داده‌است. لذا بعضی حرفها را بشر فوری رد می‌کند،چون با ذاتیات آنها نمی‌خورد.  مثل اینکه بگوییم  یک نفر هم زنده است هم مرده!

بشر متوجه می‌شود که مثلا غذا خوردن نیاز ذاتی اوست. تا به حال نشده است و اصولا عملی هم نیست که بشر گمان کند که توطئه‌ای در کار بوده که او غذاخور شده است و تصمیم بگیرد که دیگر غذا نخورد! به همین ترتیب متوجه می‌شود که محبت ورزیدن، نیاز ذاتی اوست.

اهمیت فطرت از نظر  فلاسفه غرب

با وجود اینکه  در حال حاضر برخی تلاش دارند که آن بُعد حقایق الهی که خدا در ذات انسان قرار داده است را با نگرش مادی از او جدا کنند؛ اما بسیاری از فلاسفه غرب با آنها در افتاده‌اند و نمی‌پذیرند.

  • یونگ، روانشناس معروف غربی (۱۸۷۵-۱۹۶۱م) می‌گوید: عوامل موثر در رشد روانی انسان فطری است. این یک واقعیت است که بعضی افکار، تقریبا در همه جا و در همه زمانها یافت می‌شوند و حتی می‌تواند به نحوی خود به خود به وجود بیاید، یعنی مطلقاً بدون این که از محلی به محل دیگر سرایت کرده یا از سینه به سینه منتقل شده باشند، این افکار ساخته و پرداخته افراد نیستند. (کتاب روانشناسی و دین، ترجمه فواد روحانی، ص ۱ به بعد )
  • آلپورت ( ۱۸۹۷-۹۶۷ م) می‌گوید: نوعی فطرت کمال مطلق خواهی در انسان وجود دارد که این کمال مطلق خواهی از ذات انسان برمی‌خیزد. (کتاب روانشناسی، کمال الگوهای شخصیت سالم، ترجمه گیتی خوشدل، ص ۴۰)

اثبات ضرورت معاد با استفاده از برهان فطرت در کلام صدرالمتالهین

سرشت نفوس بر طلب بقا و محبت دوام، دلیل بر این است که آنها وجود اخروی دارند که جاویدان می‌مانند؛ زیرا بقای نفوس در این نشئه طبیعی کاری محال است. بنابراین اگر نشئه باقی دیگری نداشتند که به آنجا انتقال یابند، باید آنچه در نفس برقرار است و در سرشتش از بقای جاودانی و حیات ابدی به امانت گزارده شده است، بیهوده باشد. در صورتی که در طبیعت امر بیهوده‌ای نیست. (اسفار، ج۹، ص۲۴۱)

بررسی کلام صدرالمتالهین

  • سرشت نفوس بر طلب بقا و محبت دوام است؛ یعنی نفس انسانی(موجودیت انسانی) بلااستثنا به این گونه است که بقاطلب است و دوام را دوست دارد. انسان سالم که بیمار روانی نباشد، بقا را دوست دارد  به همین جهت انسانها از مرگ می‌ترسند؛ چون مرگ را فنا می‌پندارند؛  اما کسانی که مرگ را فنا نمی‌دانند بلکه ورود به عالم بالاتر می‌دانند، طالب مرگند؛  همانند امیرالمومنین (ع) که می‌فرمایند: وَاللهِ لاَبْنُ اَبی‌طالِبٍ آنَسُ بِاْلَمْوتِ مِنَ الطّفْلِ بِثَدْیِ اُمِّهِ؛ به خدا قسم انس پسر ابی طالب به مرگ بیشتر از طفل به پستان مادر است.
گر مرگ رسد چرا هراسم کاین راه به توست می‌شناسم
مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم، تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان او ز من دلقی ستاند، رنگ رنگ

 

 

امیرالمومنین در نهج البلاغه می‌فرمایند:

ایّها الناسُ، إنّما الدنیا دارُ مَجازٍ و الآخِرهُ دارُ قَرارٍ ، فخُذوا مِن مَمَرِّکُم لِمَقَرِّکُم

 ای مردم! دنیا سرای گذر است و آخرت سرای ماندن.  پس، از گذرگاه خود برای اقامتگاه خود [توشه ]برگیرید .

 

  • بقاطلبی دلیل وجود اخروی است. کسی که بحث معاد را می‌کند، یعنی از نظر اعتقادی مبانی توحید را پذیرفته و خداوند حکیم، رحیم، عادل، عالم و قادر برای او اثبات شده است. ذات اقدس الهی پاسخ ذاتیات (آنچه را که در خلقت از طرف خدا به عنوان ذاتی در ذات یک موجود قرار داده شده)، را داده است. مثلاً  از نیازهای ذاتی بشر، نیاز به غذا و آب و هواست. من خودم را اینگونه تربیت نکردم که نیازمند آب و هوا باشم. این نیازهای ذاتی در مرحله غریزه و طبیعت و  نیازهای واقعی بشر هستند و موهوم نمی‌باشند. نیازهای واقعی، احتیاج به پاسخ واقعی از طرف خالق دارند. پس اگر خداوند، انسان را نیازمند به بقا و دوام آفریده است، باید واقعیت دوام و بقا را هم قرار داده باشد. واقعیت دوام و بقا در این دنیا ممکن نیست، پس باید عالم دیگری باشد که این نیاز (عشق به دوام و باقی ماندن)را که از بقیه نیازها برای ما بالاتر است  در آن تحقق بیابد. در نتیجه برای معاد ضرورت عقلی وجود دارد؛ زیرا نیاز به بقا نیاز موهومی نیست و واقعیست.

 

  • ذات اقدس الهی کار بیهوده انجام نمی‌دهد، وقتی در سرشت انسان نیاز به بقا و دوام قرار داده است، حتماً شرایط برطرف نمودن این نیاز ذاتی واقعی را هم فراهم می‌کند. اگر خصیصه ذاتی(نیاز واقعی) بقاطلبی و دوام خواهی انسان که فطری است در عالم واقعی امکان بقا و دوام وجود نداشته باشد، این یک امر بیهوده است. هیچ چیز در جهان بی‌مورد نیست، اشکال این است که گاهی بشر لزوم بعضی از امور را درک نمی‌کند مثل آپاندیس در بدن انسان که مدتها فکر می‌کردند که عضو مهمی نیست ولی بعدها اطبا به اهمیت و کاربرد آن پی بردند. لذا حکیم از نظر فلسفی می‌فهمد که هیچ چیز بیهوده خلق نشده است اما از نظر جزیی دانشمندان باید تحقیق کنند تا متوجه اسرار امور عالم بشوند.
قطره‌ای در جویباری می‌رود از پی انجام کاری می‌رود

 

 

مرحوم فیض کاشانی (شاگرد برجسته ملاصدرا) می‌نویسد:

خداوند در طبیعت انسان به اقتضای حکمتش، عشق به هستی و بقا را قرار داده است و در فطرت او کراهت از عدم و فنا را گذاشته و دوام و بقا در این جهان محال است و اگر جهان دیگری نباشد، این حالت فطری (عشق به هستی و بقای همیشگی) باطل و ضایع خواهد بود در حالی که خداوند برتر از آن است که کار لغوی انجام دهد. (علم الیقین، ج2، ص837)

اثبات نیاز به امام عصر از طریق برهان فطرت

مرحوم علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام با استفاده از برهان فطرت، نیاز به امام عصر  را اثبات می‌کنند. ایشان می‌گویند: همه انسانها ذاتاً خواهان عدالتند و لذا یکی از امور مشترک همه انسان‌ها به صورت خواست مشترک بلااستثناء، عدل است. (همه، حتی افراد ظالم هم می‌خواهند که مفهوم عدل تحقق بیابد و تفاوت انسان‌ها در مصداق عدل است.) اگر عدل خوب است، گستردگی عدل در عالم باید ممکن باشد و برای این امکان احتیاج به عامل ایجاد است و عامل ایجاد به غیر از امام عصر چه کسی می‌تواند باشد؟ پس با توجه به لزوم پاسخگویی به نیاز ذاتی عدالت‌خواهی انسان، نیاز به امام زمان ثابت می‌شود.

 

علت خودکشی علیرغم عشق به هستی و بقا

اگر فردی بیمار روانی نباشد و سالم باشد و دست به خودکشی بزند، آیا این فرد از وجود بدش می‌آید یا از مشکلات وجود؟  به این آدم اگر وعده داده‌شود که مشکلاتش حل می‌شود، از تصمیم خود صرفنظر خواهد کرد و می‌گوید زودتر من را به بیمارستان برسانید تا نمیرم! در حقیقت مشکلات که یک حالات ثانوی ایجاد کرده است. در اصطلاح فلسفی به این حالت که بر اثر مشکلات در خصوصیت فطری بشر تغییراتی حاصل می‌شود، «خمول فطرت»  می‌گویند.

خمول فطرت و مثالهای آن

خمول فطرت زمانی است که فطرت تحت تاثیر شرایط قرار می‌گیرد. دقت شود که فطرت خداخواهی، خداجویی و خدایابی در اثر گناه و هوای نفس دچار خمول می‌شود. این حالتهای نفسانی در دنیای وجود ما، فطرت را هم آلوده می‌کند. لذا اهمیت تزکیه نفس و مبارزه با هواهای نفسانی مشخص می‌شود زیرا در غیر این صورت انسان به جایی می‌رسد که در مرحله یافت فطری (شناخت- بدیهیات اولیه) و در مرحله خواست فطری (نیازهای واقعی) دچار مشکل می‌شود.  

شهید مطهری در رابطه با خمول فطرت مثال زیبایی دارند. مادری که عاطفه مادری دارد (نمونه‌ای از محبت فطری) و هرگونه فداکاری را در قبال کودک خود انجام می‌دهد، حتی اگر کودک در استخری بیافتد و مادر شناهم بلد نباشد با این وجود خودرا به آب می‌اندازد تا کودک را نجات دهد ولی در موارد خاصی مثلا دانشگاه رفتن و امتحان داشتن، با وجود گریه های کودک، او را به دیگری می‌سپارد تا به امتحان خود برسد. اینجا فطرت تحت شرایطی قرار گرفته که آن را «خمول فطرت» می‌گویند.

 

شکل قیاس اول در اثبات فطری ضرورت معاد

صغری: انسان بقاطلب است (امر فطری و نیاز واقعی است)

کبری: بقا در این عالم امکان ندارد (در حالیکه خداوند کار بیهوده نمی‌کند و برای نیازهای واقعی، پاسخ واقعی قرار می‌دهد)

نتیجه: لازم است که عالم دیگری قرار داده شود تا این نیاز تحقق بیابد.

 

فطری بودن کمال خواهی از نظر مرحوم آیت الله شاه‌آبادی

مرحوم آیت الله شاه‌آبادی در کتاب سرشت انسان پژوهشی در خداشناسی فطری، ص ۸۱-۸۳ می‌گوید: اگر ما به فطرت رجوع کنیم، می‌یابیم که عاشق کمال مطلقیم به طوری که اگر به همه حقایق کیهانی آگاه شویم، آن را آرزو می‌کنیم.

اگر به فطرت خود مراجع کنیم می‌بینیم دوست داریم تمام خوبی‌های عالم را داشته باشیم؛ اما یک وقت دیگر توان نداریم. انسان در مسیر علم که قرار می‌گیرد، ممکن است توانش تحلیل برود و خسته شود ولی شدت عشق و تمایلش به دانستن تمام نمی‌شود! خدا در بشر میل رسیدن به کمال مطلق را قرار داده است، پس باید امکان تحقق این میل را هم برای او فراهم کند. نیل به کمال مطلق می‌شود لقای رب. لقای رب هم در شکل دقیقش می‌شود قیامت.

 

بیان قرآنی برهان فطرت در ضرورت معاد

  • لا اُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَهِ (۱)

۱- لا در این آیه ، لای نفی نیست بلکه برای تاکید بیشتر است به این معنی که عظمت قسم بیشتر نمایان شود.

۲-منظور از  روز قیامت همان روزی که نفس به بدن برمی‌گردد و محشور می‌شود.

 

  • وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ (۲)

قسم به نفس سرزنش کننده. نفس بشر درجات و مراتب مختلفی دارد. یک درجه آن اماره به سو ءاست که آدم را تشویق به کارهای بد می‌کند، یک مرتبه آن «نفس مطمئنه» است: یَا اَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ﴿فجر/27﴾ که به سمت حقایق الهی پیش می‌رود.  درجه دیگر آن «نفس لوامه» است، حالتی است که اگر درون انسان دچار خمول نشود ، رخ می‌دهد، نفسی که هنوز خیلی آلوده نشده است با انجام کار ناشایست، خودش را سرزنش می‌کند. به همین خاطر  اگر روی اخلاقیات کار نشود و هواهای نفسانی و آلودگی‌ها کنترل نگردد و دوام یابد نفس از حالت لوامه به اماره سقوط می‌کند. به عنوان مثال، این قاعده ذاتی را  همه قبول دارند: آنچه را بر خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند؛  اما آن کس که نفس لوامه‌اش به مرتبه نفس اماره سقوط کرده است، نه تنها به این موضوع عمل نمی‌کند؛ بلکه حتی تشویق به عکس آن هم می‌کند.

انسان، عالم کبیر یا عالم صغیر

از یک دید انسان را عالم صغیر می‌گویند و جهان خارج را عالم کبیر می‌گویند ولی از دید دیگر انسان را عالم کبیر می‌گویند و جهان را عالم صغیر می‌گویند. تناقض نیست و هر دو در جای خودش درست است. آنجایی که انسان کبیر است، چون کون جامع است. کون جامع یعنی تمام مراتب وجودی که در عالم هست از جبروت، ناسوت و ملکوت، همه در وجود انسان هست. از این جهت، این انسان، عالم کبیر است. اما از آن جهت که این انسان، یک فرد از انسانهای این عالم است، به او «جهان صغیر» گفته می‌شود. در درون این انسان صغیر به عنوان یک فرد از افراد جامعه و نظام عالم، حالتی تحت عنوان قاضی درونی یا وجدان وجود دارد؛ آیا می‌شود در عالم کبیر که قرار است همه مزایا را در خود داشته باشد، چنین حالتی، حالت بازنگری وجود نداشته باشد؟ می‌دانیم که این موضوع در دنیا تحقق نمی‌یابد، پس باید در آخرت باشد.

اگر در دنیای عالم صغیر انسانی، نفس لوامه، سرزنش کننده وجود دارد، باید در عالم کبیر هم وجود داشته باشد چون لازمه کمال  عالم کبیر این است که از کمالات عالم صغیر کمتر نداشته باشد.

  • اَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ (3) بَلی‏ قادِرِینَ عَلی‏ اَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ (۴)

خیال کردید همان طور که در وجودتان نفس می‌گوید چرا این کار را کردید، عالم دیگری نداریم که بگوید چرا این کار را کردید؟ بله خیال کردید این استخوانها را جمع نمی‌کنیم؟! ماحتی قادر هستیم سرانگشتها را به حالت اولیه برگردانیم.

  • بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَهُ (۵) یَسْئَلُ اَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَهِ (۶)

این طور نیست که انسان در فطرت خودش متوجه نباشد که قرار است عالمی دیگر باشد که مثل نفس لوامه حالت سرزنشگری داشته باشد، بلکه انسان می‌خواهد به گناه و فجور خود ادامه دهد. به همین دلیل ادعا می‌کند چه کسی می‌گوید قیامت هست؟!

 

نتیجه گیری

۱- معاد یکی از مهمترین امور اعتقادی شیعیان، مسلمین و الهیون است. عقیده باید استدلالی باشد.

۲- ضرورت و امکان معاد از طریق عقل و نقل قابل اثبات است.

اثبات ضرورت معاد: معاد یک امر ممکن است که از نظر عقلی تحقق آن حسن دارد. (از طرف حکیم و عاقل، حرکتی برای تحقق امور ممکن قبیح صورت نمی گیرد ولی تحقق امور ممکنی که تحقق آن حسن دارد، از طرف حکیم و عاقلِ قادر لازم است.)

۳- معاد از نظر برهان فطری، ضرورت آن لازم است؛ چراکه حس بقاطلبی و حب فنا نشدن یک امر فطری درون انسان است و عدم پاسخ به امور فطری کاری بیهوده است. از آنجا که کار  بیهوده از پروردگار سر نمی‌زند، پس باید جهان دیگری برای تداوم این حقیقت وجودی، وجود داشته باشد.

۴- بزرگترین حربه در این دنیا برای ترساندن انسانها، کشتن آنهاست. اگر مرگ ورود به مرحله ابدیت است، خود مرگ ترسناک نیست. هرچند که چگونه وارد شدن به آن سرا، ترسناک می‌باشد. کسی که در حیاتش یقین کرده که عالم پس از مرگ وجود دارد، به گونه‌ای دیگر زندگی می‌کند و تحت تاثیر دامهای شیطان قرار نمی‌گیرند، مانند حضرت علی (ع) که به او گفتند چرا سیاست نداری مثل معاویه؟ حضرت فرمودند: اگر قرار باشد شیطنت کنم که به تعبیر من معاویه به گرد پای من هم نمی‌رسد، ولی من از فردای قیامت می‌ترسم.

 

مناسبت هفته: ایام ولادت پیغمبر (ص) و امام صادق (ع)

پیغمبر (ص) مصداق بارز تجلی رحمت الهی است. آنقدر در حق خلایق رحیم و مشفق بود که در مقام ارشاد و هدایت خدا در قرآن می‌فرماید: طه ﴿۱﴾مَا اَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی ﴿۲﴾حتی هنگامی که در بستر بیماری بودند عزراییل با اجازه وارد شد و گفت از طرف خدا پیغام آورده است که تو بهترین بنده من بودی هر چه بخواهی عملی می‌شود حتی می‌توانی بخواهی که در دنیا بمانی ولی اگر تسلیم خدا هستی، خدا می‌خواهد تو را به آن عالم ببرد.

پیغمبر (ص) فرمود: من تسلیم خواست خدا هستم فقط کمی صبر کن. جبرئیل قبل از تو اینجا بود و گفت دعا کن که خواسته‌ات اجابت شده است و من از او نجات امتم را خواستم، منتظرم که او جواب بیاورد.

جبرئیل برگشت و گفت: یا رسول‌الله! خدا فرمود من اختیار امتت را در قیامت به دست تو می‌دهم.

پیغمبر (ص) فرمود: عزرائیل حالا اگر می‌خواهی، جان من را بگیر.

پیغمبر (ص) آنچنان دلسوز امت بود که اول پیغمبرشناس عالم امیرالمومنین (ع) در نهج البلاغه در مورد ایشان فرموده‌اند: طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّه (خطبه 108). دو جور طبیب داریم، یکی در اتاقش می‌نشیند و منتظر می‌شود تا شما برای معالجه به او رجوع کنید و  یک طبیب هم داریم که بساط طبابتش را برداشته و در کوچه‌ها به دنبال بیمار برای معالجه می‌گردد ، به او طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّه می گویند. 

پیامبر (ص) که عامل هدایت، رحمت و ارشاد هستند و فرزند بزرگوارشان امام صادق(ع) تمام گرفتاریها را تحمل کردند؛ لذا ما باید پیامبر شناس و امام شناس باشیم و در خانه این بزرگواران را بزنیم.

گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟! خدایا به پیامبرت قسمت می‌دهیم که ما را در مسیر معرفت درست و عمل به آن معرفت یاری بفرما!

به کوشش: خانم ربوبی و رحمان نژاد